تبليغاتX
از تبار درد

از تبار درد

آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم،سر نوشت بشر است

هر دم دردی از پی دردی  ای سال!                   با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟

                                               *      *      *

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت                    صد سال سیاه بر نگردی ای سال!

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:6 توسط احسان (siyamannn)| |
الفت عشق مارا روزگار انگار گرفت

                                                  ای خوشا روزی که با هم روزگاری داشتیم

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:26 توسط احسان (siyamannn)| |
سلام دوستان خوبم....

 

من رفتم خدمت مقدس سربازی ...

 

برام دعا کنید ...

 

اگه وقت کنم آپ می کنم...

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 17:30 توسط احسان (siyamannn)| |

نترسیده ام

و هر شب

دیوانگان را

پشت دیوار خانه پناه داده ام

دست هایم را

برای به آغوش کشیدن باد

گشوده ام

و چشم هایم را

به جاده ها دوخته ام

 .

.

.

.

.

.

 

شاید تو همان دیوانه ی مهربان باشی

که باد

در جاده ها

 تنت را بوییده...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:2 توسط احسان (siyamannn)| |

مادر بزرگم مرد.در همانجا كه به دنيا آمد مرد.مادر بزرگم مردولي هيچ وقت چراغ خواب قرمز نديد.مرد و چشمش به پرده ي سينما نيفتاد.مرد و شوي مايكل جكسون نديد.تا باران ببارد چشمش به آسمان بود.بعد كه مي باريد دائم خيره به زمين بود تا سبزه ها سر بر آورند.مرد و تفاوت صداي ويولون و گيتار را نفهميد.مادر بزرگم ادوكلن فرانسوي مصرف نمي كرد.اما هميشه يك شاخه گل نرگس وحشي توي سجاده اش بود كه در سجده از بوي آن مست مي شد.سجده هايش را شايد به همين خاطر طولاني مي كرد.

 

آفتاب را دوست دارم

 

به خاطر پيرهن اوست روي طناب رخت

 

باران را

 

اگر مي بارد بر چتر آبي تو

 

وچون تو نماز خوانده اي خداپرست شده ام

 

مادر بزرگم از دنيا چيز زيادي نمي دانست.سوار بنز نشده بود نمي دانست رانندگي با زانتيا چه كيفي دارد.نمي دانست كلار دشت كجاست و ويلا چيه. مادر بزرگم سالها عمر كرد ولي هيچ وقت تفاوت رژلب و ريمل را نفهميد.مادر بزرگم مرد و هيچ وقت فارسي حرف نزد.شايد تنها جمله اي كه به فارسي گفت اين بود:از تنهايي مي ترسم ،دريك و.دريك و دريك مي لرزم....

 

آخ ننه نصرت....

 

براي مادر بزرگي....

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:58 توسط احسان (siyamannn)| |
منم تنهاترین تنها

بغضی که در پس سنگینی سکوت

تا ابد خواهد ماند...آلبالو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:59 توسط احسان (siyamannn)| |
و من عشق را با تمام زیبایی هایش قاب گرفتم

 

و در کنجی نهادم

 

و دیگر نمی خواهم آنرا بر دیواری بیاویزم..(سودا )

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط احسان (siyamannn)| |
به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم...

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:53 توسط احسان (siyamannn)| |

به من می  گویند:فکری آشفته داری و همواره با تخیلات بی اساسی که بنای آسایش مرا زیر و رو می کند،دمسازم و با این همه به جای اینکه از آنها بگریزم،روز به روز بیشتر روی  بدانها می آورم.افسوس اگر هم، این همه راست باشد،منظور من این نیست.من فقط در پی گمگشته ناشناسی هستم،که غریزه من به تعقیب آن وادارم می کند.آیا گناه من است که هر چه را جستجو می کنم!برای هر چیزی حدی می بینم !و برای هر آغازی انجامی می یابم!!!تنهایی مطلق و نزدیکی با طبیعت به من حالتی می بخشد،که تشریح آن تقریبا محال است.در کلبه دور افتاده،بی دوست و خویشاوند،برای اینکه کاملتر گفته باشم:بی اینکه در ملک پهناور زمین،برای خود غمخوار بشناسم،عمر می گذرانم و با این همه احساس می کنم که از شادمانی و خرمی بی پایان برخوردارم.گاه بی اراده به جنب و جوش می افتم و احساس می کنم که در درون دلم جویی از آتش سوزنده جریان دارد.زمانی نیز بی جهت فریادهای جانگداز می کشم و سکوت عمیق شب را که گویی چون من در افکار تیره خود فرو رفته،در هم می شکنم.در روح اندوهگین من ،گودالی پدید آمده که برای پر کردن آن وسیله ای سراغ ندارم.دیوانه وار از کلبه خویش بیرون آمده،به اعماق دره ها سرازیر می شوم.سپس به بالای کوه ها می دوم و در تاریکی بی پایان شب که گویی در همه جا دامن گسترده،جستجوی آتش می کنم که با آن قلب سرد خویش را حرارت بخشم  و در پی آبی هستم که آتش تند درونم را با آن فرونشانم.نمی دانم چه می خواهم ،فقط می دانم آنجه را می خواهم نمی یابم.روزی در کنار جو یباری ایستاده و به امواج آن نظر دوخته بودم.تکیه گاه من درخت بیدی بود که بر لب آن سر بر افراشته بود.دست فرا بردم وشاخه ای از آن چیدم .امیدها و اندیشه ها و احساسات خویش را بر یکایک برگهای آن خواندم و سپس آن را دانه دانه در آب افکندم.گویی به همراه هر برگی که لحظه ای چند در دل امواج زیر و بالا می رفت و سپس برای همیشه ناپدید می شد،یکی از آرزوها و امیدهای من به وادی عدم می شتافت.توانگری که دیده براموال خود دوخته و پیوسته از بیم ربوده شدن آنها برخویش می لرزد،همچو من از دیدار ماجرایی که بر برگهای محبوبم می گذشت ،اسیر اندوه نمی  گردد.                                                                                                         

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:8 توسط احسان (siyamannn)| |

تقصیر من چیست؟وقتی باران نمی بارد، وقتی دست پنجره از ریزش برف تهی می شود ،وقتی زمانه فرصت را از ریزش باران می گیرد، وقتی بهار بی محابا هر شب، در بی سرانجامی زمستان برای انتهای لیوان برفهای سپید شکلک در می آورد، وقتی در میان ازدحام بی حضوری، اولین ثانیه حضورت، در پی یک سوال ورق ورق می شود ،وقتی معنی پرواز در نمایش بید مجنون بال می رقصاند، تقصیر من . . .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:23 توسط احسان (siyamannn)| |